تبلیغات
شبی که تقدیر یک فرشته نوشته شد . . . - شعبده باز

شبی که تقدیر یک فرشته نوشته شد . . .

من زاده شبم!

شعبده باز

قصه من قصه دختر گلفروشی بود که به امید فروش

گل هایش به میدان شهر نمیرفت!!

قصه او قصه دخترکی بود که میخواست با گل هایش دنیا و ادم ها

را عاشق کند!


همه به او و ارزو هایش میخندیدند

مسخره اش میکردند!

 


و او را احمق فرض می کردند!


خبر رسید شعبده بازی به شهر امده که قادر است هرکاری انجام

بدهد!


هر معجزه ای!!!!

دخترک گفت:

من هیچ معجزه ای جز عشق و محبت نمی خواهم

پس حاظر به دیدن برنامه شعبده باز نشد!!


...

یکروز که مثل همیشه درحال فروختن گلهایش بد

کنار دیوار کوچه ایمردی را دید که افسرده و محزون نشسته !
نزدیک رفت و گفت:


اقا کمک میخواین؟

مرد نگاهی به دخترک کرد و گفت:

تو دختر بچه چه کمکی به من میتونی بکنی؟


من سال هاست روح خود را فروخته ام ...


دخترک کمی فکر کرد و گفت:

دراین شهر شعبده بازی امده که قادراست

هرکاری انجام دهد برو و از او کمک بخواه مردم

میگویند کسی را ناامید نکرده!

مرد لبخندی زد و گفت:


                          

   من همان شعبده بازم!



[ شنبه 22 مرداد 1390 ] [ 12:42 ب.ظ ] [ ثمین ] [ نظرات() ]